مهر
رد پائی حتی از تو بر جای نمانده است
باران همه را شسته
نفسی به راحتی بکش
انگار مه
سر نوشت زمین است
وخدا آن را
در گوشه ای از یاد برده است
من و تو
چون نقطه ای کوچک بر کاغذ سپید
چون ذره ای در مقابل کوه
و قطره ای در برابر دریا ئیم
برای چه هی زور می زنیم؟
خوب است اثری از خود گذاردن
و اینکه بگوئی
"ما هم مردمی هستیم"
اما تا به کی باید چشم ببندیم و فقط حرف بزنیم
این که نمی شود شب بخوابی و صبح
نگران از خواب برخیزی و از مرگ بهار خبر دهی
کاش رویا رنگ دیگری داشت
و تو مجبور نمی شدی هر صبح بپرسی
دیدن خزان در خواب چه تعبیری دارد؟
می دانم این ها برای من و تو نیست
برای آنانی است که شب جهان را چون بادبادکی در خواب می بینند
بازیچه ای که به اراده آنان در فضا بی هدف تاب می خورد
خیال واژگونه ای که سر مست قدرتشان می کند
کنار پنجره
نم نم باران
وبوی خاک
هوای تازه مهر است و نسیم خنکی که می وزد
تابستان گذشت بی هیچ ثمری
شاید که مهر دست بکار شود و چاره ای کند
|
+| نوشته شده توسط
نادر جاهی در پنجشنبه نهم مهر 1388
|