تبليغاتX
این روزها ....
شعر ...... یادداشت
 عروس شب

دلدادگی و هوس شبیه هم اند / به شوق دلدادگی به هوس دل ندهی

 

نه نگو

عروس مجبور

بگذار واژه ات کنم تا بدانند

عروس به خانه آمد

بی زحمت چک و چونه

مگر آرزوی ات این نبود؟

*

نه نگو

بیوه ناچار

بگذار واژه ات کنم تا بدانند

در غم نان

چه چشم های حریصی به کمین ات نشسته اند

مگر آرزوی ات این بود؟!

*

دیگر بس است

عروس هر شب

می ترسم واژه ات کنم

تا چشم آز مرگ نیز

در پی آغوش تو باشد!

|+| نوشته شده توسط نادر جاهی در چهارشنبه یازدهم آذر 1388  |
 انتظار

دود از کنده بلند بود /وقتی به جنگل رسیدیم /درخت سوخته بود

 

 

انتظار

سال هاست که به انتظارم

اینکه روزی پر از ترانه بیایی

و به یاد سال هایی که بی تو گذشت بخوانی

کجا گمشده ایم

یکی بگوید تقصیر کیست که پرنده نمی خواند

یکی بگوید اینجا چه می گذرد

چرا لاله ها را باد برد

و باغ غمگین است

بیا

مرا از این قفس ببر

مرا به باغ ببر

***

اینکه نمی شود از کنار سیلاب بگذری

بی آنکه دامن ات هم خیس شود

این همه می گذرد

مثل همه سال های بی تو که سخت گذشت

اما طاقت می آورم

اینجا پایان روز نیست

می دانم

از راه های زیادی خواهیم گذشت

و به تماشای باغ خواهیم نشست

این در سرنوشت ماست

کسی چه می داند

|+| نوشته شده توسط نادر جاهی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 خیابان ها

بیزار از باد که زوزه می کشد

در خالی خیابان ها

 در زیر طاق شکسته

پرنده ی خیس آواز می خواند

آتش

خاکستر شده  

و فراموشی خصلت این روزهاست انگار

شتاب سایه های گریزان

در پیاده رو

و ترانه ها به روشنی آب و آئینه در دل

همه را به حساب سرنوشتی بگذار

که خودمان رقم زده ایم

روز بی آفتاب 

و پنجره در حصار

این خانه که این همه متعلق به من است

چون زندان بی روزنه ای است انگار

حیران د رچارراهی که به هیچ راهی ختم نمی شود

و صبح در پشت پلک های شب در انتظار

 

کاش

از تو

ترانه ای به یاد داشتم

توشه ناچیزی که همدم دلتنگی هایم شود

|+| نوشته شده توسط نادر جاهی در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 دختر آفتاب

آی دختر آفتاب

چه بی دلیل می تابی بر این دشت

بی چشمداشت

نگاه کن

جهان از تو گلباران است

و تشنگی ات را هیچ چیز فرو نخواهد نشاند

اینقدر دنبال سراب نباش

که زاده ی ذهن تو ست

تحمل کن

باران که بیاید

پرنده نیز آواز خواهد خواند

می دانم

ما غروب به هم می رسیم

وقتی که تو دل به دریا سپردی  

***

چشمان ات انعکاس خنده ی سر به هوائی است به وسعت دل

که سبکبال سر می دهی

بی پروای این همه بند

این همه خط و نشان

و در گلوی ات آواز هزار کبوتر سفید پنهان است

لب که بگشائی

جهان از آن تو خواهد بود

|+| نوشته شده توسط نادر جاهی در شنبه دوم آبان 1388  |
 

این هم به خاطر تو

 

خوابم را کجا جا گذاشته ام

چه بر سر رویاهایم آمده است

کوله بارم کو

چرا هیچ چیز سر جای خود نیست

پس تکلیف مرواریدهائی که هنوز صید نکرده ام چه می شود؟

کسی بگوید

هجوم گیج کلمات  از من چه می خواهند؟

و این همه ستاره

هر شب

راه کدام بهشت گمشده را می جویند؟

دستم را دراز می کنم

ابر را کنار می زنم

هنوز یکی هست که می خندد

با لبان نازکی که چون دو کرم خاکی چاق روی هم می لولند

و می گوید

"پس امید چه می شود"

یاد شعری از شاعر همین حوالی می افتم

"نا امیدی سر آغاز دانائی است"

|+| نوشته شده توسط نادر جاهی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 امروزها

 

آخه تا به کی باید بنشینی و روزها را بشماری

و همیشه نگران روزی که  هیچوقت  نمی رسد

پس امروز چه می شود؟

دیروز گذشت

و حک شد چون یادگار ساکنی برجان درخت گذشته

امروز را چه باید کرد؟

اینکه نمی شود بی تفاوت از کنار همه چیز بگذری

و چشم به فردای نارسیده بدوزی

می دانم بر تو چه گذشته است

که حتی نام خود را فراموش کرده ای 

آسمان از یادت رفته است

و زمین از زیر پایت می گریزد

اصلا نمی دانی کجا راه می روی

از چه گذرگاه سختی می گذری

پشت سرت را نگاه نکن

بگذار همه چیز را فراموش کنیم

ساعت ها و ثانیه هائی که بر تو گذشته است

و دل به امروز ببندیم

که دیروز و فردایمان را امروزها رقم می زنند

|+| نوشته شده توسط نادر جاهی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 

مهر

 

رد پائی حتی از تو بر جای نمانده است

باران همه را شسته 

نفسی به راحتی بکش

انگار مه

سر نوشت زمین است

وخدا آن را

در گوشه ای از یاد برده است

من و تو

چون نقطه ای کوچک بر کاغذ سپید

چون ذره ای در مقابل کوه

و قطره ای در برابر دریا ئیم

برای چه هی زور می زنیم؟

 

 

 

خوب است اثری از خود گذاردن

و اینکه بگوئی

"ما هم مردمی هستیم"

اما تا به کی باید چشم ببندیم و فقط حرف بزنیم

این که نمی شود شب بخوابی و صبح

نگران از خواب برخیزی و از مرگ بهار  خبر دهی

کاش رویا رنگ دیگری داشت

و تو مجبور نمی شدی هر صبح بپرسی

دیدن خزان در خواب چه تعبیری دارد؟

 

 

 

می دانم این ها برای من و تو نیست

برای آنانی است که شب جهان را چون بادبادکی در خواب می بینند

بازیچه ای که به اراده آنان در فضا بی هدف تاب می خورد

خیال واژگونه ای که سر مست قدرتشان می کند

 

کنار پنجره

نم نم باران

وبوی خاک

هوای تازه مهر است و نسیم خنکی که می وزد

تابستان گذشت بی هیچ ثمری

شاید که مهر دست بکار شود و چاره ای کند

|+| نوشته شده توسط نادر جاهی در پنجشنبه نهم مهر 1388  |
 برای تو

 

 دستانت دو کفتر سفید را می مانند

که هر دم به سوی آزادی شوق پر کشیدن دارند

اما

نگاه کن!

آسمان ساز مخالف می زند

و پرواز را علامت ممنوع

می دانم

دل دریائی ات هوای رهائی دارد

طاقت بیار

شور پرواز چون رنگین کمانی گسترده خواهد شد

و همه چیز به سامان

 پس از هر طوفان آرامشی است

و پس از  باران آفتاب  

آنجا

سایه سار درختان ترا می خوانند

 

آی اشتیاق زندگی

اگر نبودی

سر به کدام بیابان گذاشته بودم!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نادر جاهی در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 

لیلی مرده است

و مجنون سر به بیابان گداشته

آب ها از آسیاب افتاده اند

و پری دریائی 

خواب هیچ تنابنده ای را آشفته نمی کند

سکوت دیگر علامت رضا نیست

و هیایو رازی آشکار نمی کند

بنشین

به دیوار تکیه نده

خاموش باش 

دیوار گوش دارد

 و گوش این روزها چه ارزان است

باید یاد گرفته باشی که با دهان بسته حرف بزنی 

پشت سر چیزی بجای  نمانده است

حتی رد پائی بر خاک

همه چیز بوی زوال می دهد

بوی زوال ...

|+| نوشته شده توسط نادر جاهی در چهارشنبه یکم مهر 1388  |
 آدمی

 

هی بنشین و فلسفه بباف

که جهان نبود و شد

و آدمی بسان فرشته  پدید آمد

تا جهان را  بیاراید

آنگونه که شایسته اوست

و دست به کار شد

قضا را شیطان به میان آمد تا چوب لای چرخ آدمی بگذارد

او را بفریبد و سر در گم کند!

اینگونه بود که به جهان و  رشک انگیزی خود پی بردیم

زمین چون صدفی نشکاقته بود

و آدمی  در کار

تا هستی را به همت خود چراغ آذین کند

قرن ها و هزاره هاست 

آدمی هنوز در کار

و شیطان در تلاش …

  

|+| نوشته شده توسط نادر جاهی در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 
 
بالا